شعری ناب از مولانا

گفتم ای دل نروی خار شوی زار شوی

بر سر آن دار شوی بی برو بی بار شوی

نکند دام نهد خام شوی رام شوی

نپری جلد شوی بی پر و بی بال شوی

نکند جام دهد کام دهد از لب خود وام دهد

در برت ساز زند رقص کند کافر و بی عار شوی

نکند مست شوی فارغ ازین هست شوی

بعد آن کر شوی کور شوی شاعر و بیمار شوی

نکند دل نکنی دل بکند بهر تو دل دل بکند

برود در بر یار دگری صبح که بیدار شوی

شعر شهریار در باب ثریا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتادم از پا چرا

نوش دارویی و پس از مرگ سهرا آمدی

سنگدل این زود تر میخواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

اکنون دگر با جوانان ناز کن با ما چرا

شعری ناب از شهریار

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دیگران

رفتم از کوی تو ولیکن عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت انچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران