غرلی از حامد عسگری

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند

نیمم آتش سوخت نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

شعری از مهدی جوینی

لحظه ی دیدنت انگار که یک حادثه بود

حیف چشمان تو این حادثه را دوست نداشت

سیب را چیدم و در دلهره ی دستانم

سیب را دید ولی دلهره را دوست نداشت

تا 3 بس بود که بشمارم و در دام افتد

گفت 1 گفت 2 افسوس 3 را دوست نداشت

من و تو خط موازی نرسیدن هرگز

دلم این قاعده ی هندسه را دوست نداشت

درس منطق نده دیگر تو به این عاشق که

از همان کودکی اش مدرسه را دوست نداشت