شعری درباب نصیحت از کاظم بهمنی

هر که را دور کنی دور و برات می آید

ز محبت چه بلاها به سرت می آید

بنشینی دم در، کوچه قرق خواهد شد

بروی جمعیتی پشت سرت می آید

تا که در دسترسی از تو همه بی خبرند

تا کمی دور شوی هی خبرت می آید

شعری از صائب تبریزی

بشارت میدهد هر دم عصای پیر در دستم

که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا

شعری درباره ناز یار

ناز بودی و ناز کردی من خریدارت شدم

آمدی با جان و دل سرگرم بازارت شدم

ناز چشمانت مرا دیوانه خود کرده بود

وعده ی یک بوسه دادی و طلبکارت شدم

با اخم ابروی تو پشتم شکست ای بی وفا

یه نظر حتی نفهمیدی که تب دارت شدم

تک بیتی از شاعرای ناشناس

چه خوش است راز گفت به حریف نکته سنجی

که سخن نگفته باشی و سخن شنیده باشد

گمان کردی که با رفتن به دریا می رسی

اما تو آن روزد زلالی که به یک مرداب پیوستی

مگو ناخوش که پاسخ نا خوش آید

به کوه آواز خوش ده تا خوش آید