شعری خاص از سعدی در وصف کم زاد

گل مزن کاگل مزن دیوار بی بنیاد را

خدمت سگ را بکن نی آدم کم زاد را

سعدیا شیراریا پندی مده کم زاد را

کم زاد اگر عاقل شود گردن زند استاد را

شعری ناب از وحشی بافقی

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم

رباعی خاص از رودکی

جایی که گذرگاه دل محزونست

آن جا دو هزار نیزه بالا خونست

لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند

مجنون داند که حال مجنون چونست