غزلی از محمد علی بهمنی
با همه بی سر و ساما نی ام
باز به دنبال پریشا نی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدن آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کن
عاشق آن لحظه توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها....به کجا می کشی ام خوب من ؟
ها .... نکشانی به پشیمانی ام
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳ ساعت 11:45 توسط ابراهيم كوهی
|
ابراهیم کوهی