غزلی از محمد علی بهمنی

با همه بی سر و ساما نی ام

باز به دنبال پریشا نی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کن

عاشق آن لحظه توفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها....به کجا می کشی ام خوب من ؟

ها .... نکشانی به پشیمانی ام

غزلی از مهدی اخوان ثالث

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه زهر بگو و مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آیینه بهشت اما آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسنه ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین بر سفر که هر چه کرد او کرد