غزلی ناب از شاعر افغان صوفی عشقری

ز بازار محبت غم خریدم

خریدم غم ولیکن کم خریدم

همین داغی که حالا بر دل ماست

ندانم که از کدام عالم خریدم

عسل میجستم از بازار هستی

عدم رخ داد جایش سم خریدم

ز عشق و عاشقی آگاه نبودم

غم و درد تو را مبهم خریدم

غزلی از حمید رضا گلشن

آمدی وقتی که دیگر بی نهایت دیر شد

آن جوانی که رهایش کرده بودی پیر شد

آفتاب انتظارت آنقدر تابید که

پهنای دریای عشقم عاقبت تبخیر شد

خارج از وقتش که باشد عشق هم بی ارزش است

نوش دارویی که آوردی تو بی تاثیر شد

حرف آخر ... جان دل برگشتنت بی فایده ست

آمدی وقتی که دیگر بی نهایت دیر شد