شعری در احوالات دنیای فانی
رفته بودم سوی قبرستان شهر
هر که را دیدم سوا خوابیده بود
عاشق از دلبر جدا خوابیده بود
دلبر از عاشق جدا خوابیده بود
آنکه بود دورش ده ها پاچه خوار
زیر گل در انزوا خوابیده بود
قلدری که حق ما را خورده بود
مرده بر نفرین ما خوابیده بود
ظالم و مظلوم هم در یک ردیف
رعیتی با کد خدا خوابیده بود
پس دو دستی بر سر خود کوفتم
چون که دیدم هر که را خوابیده بود
توی قبری بی نوا خوابیده بود
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 18:26 توسط ابراهيم كوهی
|
ابراهیم کوهی