شعری از خیام

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

فردا که نیامده ست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

شعری از مولانا

من بی خود تو بی خود ما را که برد خانه

من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

شعری از شاعری ناشناس

برگ گل با آن لطافت آب از گل می خورد

غصه دیوانه را آن مرد عاقل می خورد

مرد عاقل کی فریب مال دنیا می خورد

هر که با نا کس نشیند عاقبت از پا می خورد

شعری از خیام

این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست

در بند سر زلف نگاری بوده ست

این دسته که بر گردن او میبنی

دستی ست که بر گردن یاری بوده ست