شعری از اثیرالدین اخسیکتی
از بیم رقیب جستجویت نکنم
وز طعن حسود گفتگویت نکنم
لب بستم و از پای نشستم اما
این را نتوان که آرزویت نکنم
از بیم رقیب جستجویت نکنم
وز طعن حسود گفتگویت نکنم
لب بستم و از پای نشستم اما
این را نتوان که آرزویت نکنم
دل بیدار من بر مردم خوابیده می گرید
بلی فهمیده بر احوال نافهمیده می گرید
ز چشم خویشتن آموختم رسم رفاقت ( محبت ) را
که هر عضوی به درد آید به حالش دیده می گرید
من اگر دل بدهم دل نشکستن بلدی
تا ابد مال تو باشم تو نرفتن بلدی
بلدی تکیه کتم جا نزنی رد نشوی
من اگر شکوه کنم دست گرفتن بلدی
گر نباشد حیا و درک و شعور
آدمی طعنه می زند به ستور
جان انسان که تربیت نشود
آدمی گاو میشود به مرور
حیوانی پلشت و نکبت بار
که فقط میتوان از او شد دور
می چرد هر چه را که می بیند
وانگهی گند می زند در سور
امشب به قصه ی دل من گوش میکنی
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش میکنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش میکنی
جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است